![]() |
![]() |
|
|
شب يلدا-------- عيد قربان
لبّيك اللهمّ لبّيك،لبّيك لا شريك لك لبّيك،انّ الحمدو النّعمت لك و مُلك،لا شريك لك لبّيك
شور ز نو سر گیرید ، آمده قربان دگر بخشش و جود است و وفا ،عشق به میدان دگر جشن و سرور است و صفا ، یا جدل از نیکی و شر یک طرف حس پدری ، یک طرف آمال دگر گوش به فرمان خدا ، دل شده از سینه جدا این پسر است یا که پدر ، میدهد آوای دگر تیغ نهاده به گلو ، دل شده ریش از برِ او این چه قضا است و قدر ، یا چه سرانجام دگر میرسد از عرش ندا ،تیغ بیفکن ز قفا بهر اجابت به خدا ، آمده قربان دگر نفس شود کشته از او ، دل شود آشفته ی او یوسف گمگشته شود راهی کنعان دگر مکّه شده باغ برین ، لطف خدا را تو ببین نیک نمانی تو حزین ، بسته ای پیمان دگر این بود از لطف خدا ، کبر و غرور از تو جدا بال گشا سوی خدا ، در ره پرواز دگر
می گویند این شب تنها شب سال است که ثانیه ها کش می آیند . هر چند این کش آمدن تنها "2ثانیه " است ولی یک شب ایرانی را خاطره میزند " شب یلدا "
شب غمهای دلم جمله ، شب یلدا بود این غم کهنه ، زخون دل من پیدا بود شب یلدای دگر شد که روم باز به جمع این دل غمزده در جمع ِ همه ، تنها بود همه در هلهله و شور و غزلخوانی و جشن کس ندانست که در کنج دلم غوغا بود چه بُدم حاصل عمر زینهمه یلدا که بشد به جز از خون جگر ، اشک که نازیبا بود این فلک باز به یلدای دگر باز رسد هر نیکو نگرد زین گذر عبرتها بود شاید این فرصت یلدای نهایی باشد پس چرا قهر میان دلمان برجا بود آرزو بود مرا شاد بُدم در یلدا نشد این،دست نیاز دل من کوتاه بود جمله یلدا بگذشت،دی شد و ایام دگر نو بهار آمد و از چلّه حکایتها بود
پیشاپیش عید قربان و همینطور شب یلدا تون مبارک
آرزومند لحظاتی به یاد ماندنی در دردانه شب ایرانی که امسال پیوندی نیکو دارد با عید قربان .و امسال شبی
ملی را در کنار عیدی مذهبی ، جشن خواهیم گرفت .
سلام ای یار مه رویم منم دیوانه ی رویت کدامین غنچه رو بویم کشاند خاطرم سویت؟ سلام ای یار دیرینم من آن رسوای شیرینم بسان کوه کن فرهاد شدم آواره ی کویت زمین از تو ، زمان از تو تمام کهکشان از تو من ِ لیلا صفت چندیست شدم مجنون گیسویت گرم از درگهت رانی به کویت باز میآیم به سوی مأمن امن و خصال پاک و نیکویت خدا، تنها تو میدانی دلم کاشانه ی درد است سلامم را تو پاسخ ده
بارون
اشک آسمون رو شونه هامه قطره ای شبنم رو گونه هامه دل من ابری ، چشم من نمناک بارونه بارون ، میریزه رو خاک سیلی میزنه ، ابری دوباره غرشش درد رو یادم میاره یه روز ابری ، یه روز بی برگ سلام که گفتم ، جواب دادی سرد داد زدم از دل ، آسمون نالید کسی تو بارون اشکامو ندید بارون که بارید ، منم باریدم دلم که شکست ، خدا رو دیدم
کنج آسمون بازم رنگی شد دل من لبریز ،از قشنگی شد داره میباره هنوزم بارون خدای خوبم ، تو باهام بمون
جادوي نگاه
به جادوی نگاهی دل من بردی و دینم از دوست گسستم من و با باده نشینم یک عمر خمار نگهت بودم و هستم با جام می ای مستم و هم چله نشینم بر زلف چلیپای تو ای ساقی سرمست دست دلی آویخته و گوشه نشینم روز و شب من طی شد وایام به سر شد تا کی تک و تنها به برِ دل بنشینم ؟ خواهم به سر آید همه ایام فراقت این آخر عمری دمی خوشدل بنشینم
جنون عشق
دل تنهای مرا هیچ خریداری نیست دوستان دل مسپارید که دلداری نیست هیچ از روی صفا کس نشده یار کسی هرگز از عشق مگویید ، وفاداری نیست گفته اند " عشق " حراج دل سودا زده را عشق را با هوس یک شبه اش کاری نیست عارف و سالک و عاشق به کجایند همه ؟ خفته اند جمله به شهر ، آدم بیداری نیست دل سرگشته درنگ کن ، دمی مجنون باش زانکه مجنون صفتان را غم هوشیاری نیست من پی عشق و صفا در پی کویت گشتم غافل از اینکه جهان را گل بی خاری نیست
باز میلرزد درون سینه ها آهوی دل
پیشاپیش میلاد رئوفترین امام شیعیان امام رضا (ع ) رو حضور همه ی دوستان تبریک میگم
رويا
از جور زمانه بود آسوده نشینم؟؟
هر روز غمي تازه و هر روز حکايت یک روز ز آینده ی مجهول گریزم یک روز ، زدیروز و پریروز گریزم روزم چوشب و شب چه درازست ز بیداد از دست دل و دیده و دنیا بزنم داد بر لب بزنم خنده و در دل چه غمینم بر دوست چه گویم که چه سانم ؟ که همینم انديشه مرا بود که نومید نمانم ترسم که در این دایره ی شوم بمانم
بي پناه
پشت پرچین نگاهت ،غم رو دیدم ، دل من عمریه که با تو گفتم و شنیدم ، دل من روزای عمر تو تاریک رود شادیهات چه باریک گفتی خنده هاتو چیدن گفتی و منم که دیدم دل من آسمونت بی ستاره ، شادیهات تیکه و پاره غصه هات نداره چاره ، نا امیدی دل من تو و شادی و گدایی؟ تو و حسرت رهایی؟ تو یه عمره بی پناهی ! بی پناهی دل من تویی اون همدم بیمار توی اوج غم گرفتار هیچکسی نبود پناهت دل من تو و موج نا امیدی نشنیدی هیچ نویدی ساکت و خسته و خاموش گشته شادیهات فراموش بی پناهی دل من بی پناهی دل من بی پناهی دل من
سلام و سکوت و دیگر هیچ
در سراب زندگی از های و هوی زمان صدایی که به گوش میرسد صدای سکوت است من نوای گرم محبت را در سکوت هزاره ی زمان میشنوم مهر را نه با زبان بلکه با چشمانم میفهمم عشق و علاقه را نه به زبان که با سکوت دل می یابم من عاشق سکوت بوده و هستم من عاشق مهربانی و محبت و عطوفت و عشق بوده و هستم اما نمیدانم چرا اینبار به هنگام وداع هق هق گریه هایم ،سکوت فضا را شکست دلتنگ مهربانی ام سکوت و سکوت و سکوت و دیگر هیچ
پنجره ها
دردهای کهنه ی دل را پشت نقاب لبخند لبانم پنهان کرده ام و سرخی گونه هایم از سوز شراره های آتش دل است که از درون میسوزاندم و خاکستر جسمم رقصان در باد گرد حریم یار میچرخد و من خود به چشم میبینم که کسی را به من التفات نیست ، میگردم و میچرخم و سر خوش از خاطره ای زیبا در یادم به نهایت می اندیشم
پنجره ها خسته ترینها منم عاشق و آواره و ورسوا منم پنجره ها باز که ابری شدید باز که اندوه ستبری شدید پنجره ها عاشقی ناب کو شعشعه ی تابش آفتاب کو کاش که معشوقه ی من سر رسد عشق جفا دیده ام از در رسد کاش که این پنجره آبی شود محرم اسرار اقاقی شود پنجره ها غصه و غم تا به کی؟ سوز درون ، حسرت و ماتم به کی؟ پنجره ها روز شده، روز نو حرف ز شادی بگو از عشق شنو کاش که دل پنجره ای داشت ، نه؟ بهر صفا حوصله ای داشت ، نه؟ کاش که دل خسته و تنها نبود عاشق یک عشق هویدا نبود پنجره ها گرم ز شادی شوید شاد ز یک عشق خدایی شوید پنجره ها خسته ام از بیکسی مرده ام از اینهمه دلواپسی پنجره ها همدم روزم شوید عشق من و سنگ صبورم شوید پنجره ها روز و شبم تار شد گریه وغم روز و شبم کار شد پنجره ها روز و شبم شد سیه حاصل یک عمر گران شد تبه پنجره ها عاشق یک همدمم بی خبری ، دربه دری شد غمم پنجره ها باز دعایم کنید عاشق و سرمست رهایم کنید پنجره ها میروم از کوی غم تا شکفد غنچه ی عشق دم به دم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:37 توسط |
|
|
دلم تنگ است
يكي بود ، يكي نبود ،نميدونم اوني كه بود كجا بود كه هميشه نبودش قسمت ما بود .
نميدانم چرا امشب دلم تنگ است و روزِ روشنم چون شب سياه رنگ است نميدانم چرا هر نغمه و سازي بد آهنگ است دلم تنگ است دلم تنگ است دلم با مردمان شهر يكرنگ است ولي افسوس ، پشت چهره شان صد گونه نيرنگ است نميدانم چرا سنگ صبورِ اين دل تنها به جاي مهرباني ، بر سر جنگ است خدايا از چه رو بين من و شادي مسافت چند فرسنگ است ؟ فقط دانم كه رنگ آسمان آرزو ، بي رنگ ِ بي رنگ است خدايا بس دلم است
روزهاي كودكي ام آسمان آبي بود و همه ي گلها قرمز ،
هر چه ميگذشت آسمان بي فروغتر ميشد و گلها رنگ ميباخت. امروز آسمان گرفته و ابريست و تمام گلها خشكيده اند ، خدايا!! هراسم از فرداست
انتظار
به کویر دل من آمدی چه بیصدا و چه آرام و متین درد تنهایی را مرهمی بخشیدی و به ناگاه ، به یک دَم رفتی و دگر باره ، تمام غمها به دلم ریخته شد دیر گاهیست که لبخند و سرور با دل غمزده ام قهر شده است و کویر دل من با گهرهای اشک چشمم تر شده است باز روزی شاید خنده مهمان دل غم زده ی من گردد و در آنروز تو را منتظرم
خدايا درياب مرا
خواستم به من صبر عطا کند ، خدا فرمود : صبر حاصل رنج و سختی است ، عطا کردنی نیست آموختنی است .
از دوست رسیده ست مرا آنچه نکوست درمان همه درد نهانم هم از اوست این طاقت و صبروآنچه شادی وغم است از غیر نباشد ، همه از قدرت اوست
دلخوش عشق شما نیستم من ای اهل زمین عشق را در آسمان قلب و روح من ببین عشق من در ذهن و در جان من است عشق من تنها خدای ِ آسمان روشن است عشق من یادش بود آرام دل ، یاد او هر غصه ای را مرهم است گر، به او دل خوش بدارم روز و شب جان خسته کی فتد در تاب و تب ؟ گر سزاوار ره کویش شوم فارغ از دنیا شده ، سویش روم دل زقید بندها وا میشود در بهشت اولینش باز ماوا میشود مرغ دل تنها سبکبال و رها رو بسوی عرش اعلا میشود
ای خدای آسمان دریاب مرا
دیشب در خلوت شبانه ام ، من بودم و دل بود و خدا و یاد دوستی که لطف بیدریغش ، نشاط و امید را میهمان لحظاتی از عمر این تنها کرده بود . دیشب دانستم که برای شادی بخشیدن به مال و مکنت چندانی ، نیاز نیست . حتی دوری و بُعد مسافت نمی تواند بهانه ی خوبی برای مهربانی نکردن و شادی نبخشیدن باشد . دوست مهربان و دریایی ام سپاسم را که از عمق جانم بر می خیزد پذیرا باش .
تو که از اون ور ابرای سیاه اومدی با کوله بار روشنی دنیای سرد و سیاه دلمو نمودی مانند باغ و گلشنی تو که از یه جاده ی دور اومدی با یه قلب مهربون و باصفا از یه دنیای پر از نور اومدی اومدی دنیا رو کردی باصفا به دلم یادی آوردی از وفا توی آسمون و دنیای دلم همه چی رنگی گرفته از خدا کنار این دل تنها و غمین چلچله این روزا آواز میخونه ماهی سرخ خیالم چندیه اینهمه شادی رو از تو میدونه موقع ذکر و مناجات و دعا دیگه اشک غم تو چشم نمی جوشه گلهای سوسن و یاس باغچه ام پره از شادی و از جنب و جوشه واژه های حرفم از جنس بهار ای خدای مهربون آسمون شادمانی به دلش هدیه بیار
زمستان
زمستون که میاد آسمون هر چی سپیدی هست رو تقدیم زمین می کنه گر چه هوا سرده ولی این سخاوت سپید آسمون ، یه موج نور رو نثار دلها می کنه هوا که سرد میشه ، محفلها گرمتر و دوستانه تر میشه روز 11 دی ماه که میاد دلم خیلی واسه نوروز و سال تحویل تنگ میشه . بازم آفرین به بابا نوئل ، این عمو نوروز ماهام که فقط و فقط خودش رو محصور کرده به کتاب قصه ها و
اصلا انگار نه انگار که عیدی میاد و باید عیدی بده . زمستون هر طورکه هست و هرجور که میاد ،
من یکی که خیلی دوسش دارم بخصوص برفها و آدم برفی هاش رو
برف باز هم برف سفید باز هم غرش رعد گل یخ می بارد باز عروسی شده است همه جا نقل سپید پاشیدند کودکان غرق سرور چشم دارند به افق شادی و شیطنت و هلهله است وه چه زیبا و چه شورانگیز است گر چه سرد است هوا
دل مان گرم شده است موجی از نور و امید گرمی تن شده است تیرگیها مْردست همه جا گشته سپید مردمان غرق امید باز هم برف سفید باز هم برف سفید
سال نو ی میلادی هم مبارک . یه سال پیرتر شدیم آ
مرا از نو بشناس اي آشنا
مرا بشناس اما نه از لابلای خنده های مستانه ام مرا بشناس نه از گفته های شادمانه ام مرا از لابلای سطر سطر زندگی ام بشناس مرا از روزهای تاریک و شبهای بی ستاره ام بشناس مرا از کوچه های خاکیه سرزمین مادری ام از دستهای خالی و دل پر از آرزوهایم از رنگ بی فروغ چشمانم بشناس
غنچه ی آرزوهایم نشکفته یخ زد و باغچه ی ذهنم از هجوم خزان ، بی برگ و بار شد اگر از غمهای عالم سراغ بگیری حتما نشانی ام را میدانند حسرت یک لبخند ، غنچه های خزان زده ، قلبهای شکسته همه مرا میشناسند تو هم مرا بشناس مرا از دل تنگ و تنهایم بشناس مرا از نو بشناس ای آشنا
تو به اندازه تنهايي من زيبايي ، من به اندازه زيبايي تو تنهايم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:4 توسط |
|
|
خدایش با او صحبت کرد.....
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی ؟ »
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید » خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟ خدا جواب داد.... اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.... سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟ خدا پاسخ داد: اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند باافتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگذارم و افزودم: چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟ خدا لبخندی زد و گفت... فقط اینکه بدانند من اینجا هستم «همیشه»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 16:6 توسط |
|
|
مرا بشناس اما نه از لابلای خنده های مستانه ام مرا بشناس نه از گفته های شادمانه ام مرا از لابلای سطر سطر زندگی ام بشناس مرا از روزهای تاریک عمرم بشناس از رنگ بی فروغ چشمانم مرا از دل تنگ و تنهایم بشناس مرا از نو بشناس ای آشنا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 9:56 توسط |
|
|
داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران
سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال
گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل
ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان
خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را
بخوانند. ما بهانه آوريم که عدهمان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل
ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي
خود را خواهد خواند . چارهاي نداشتيم. همه ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود
ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته
بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و
آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است.
کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند. اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما
اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر
گنجي] گفتم: بچهها، عمو سبزيفروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم:
هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزيفروش که سرود نميشود. گفتم: بچهها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به
خواندن کردم: «عموسبزيفروش . . . بله. سبزي کمفروش . . . بله. سبزي
خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر
روي کلمه )) بله(( بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم. همه شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت
تدوين شد : عمو سبزيفروش! . . . بله. سبزي کمفروش! . . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . بله. خيلي خوب داري؟ . . . بله . عمو سبزيفروش! . . . بله. سيب کالک داري؟ . . . بله . زالزالک داري؟ . . . . . بله. سبزيت باريکه؟ . . . . . بله. شبهات تاريکه؟ . . . . . بله. عمو سبزيفروش! . . . بله. اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل
امپراطور آلمان، «عمو سبزيفروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما
دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و
«بله» را با ما همصدا شدند، بهطوري که صداي «بله» دراستاديوم طنينانداز
شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:2 توسط |
|
چهل حديثقالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراءُ(عليها السلام) :سستى در نماز
قال(صلى الله عليه وآله وسلم): مَنْ تَهاوَنَ بِصَلاتِهِ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ إِبْتَلاهُ اللّهُ بِخَمْسَ عَشَرَةَ خَصْلَةً:يَرْفَعُ اللّهُ الْبَرَكَةَ مِنْ عُمْرِهِ، وَ يَرْفَعُ اللّهُ الْبَرَكَةَ مِنْ رِزْقِهِ، وَ يَمْحُوا اللّهُ عَزَّوَجَلَّ سيماءَ الصّالِحينَ مِنْ وَجْهِهِ، وَكُلُّ عَمَل يَعْمَلُهُ لا يُوجَرُ عَلَيْهِ، وَ لا يَرْتَفِعُ دُعاؤُهُ إِلىَ السَّماءِ، وَ لَيْسَ لَهُ حَظٌّ فى دُعاءِ الصّالِحينَ، وَ أَنّهُ يَمُوتُ ذَليلاً، وَ يَمُوتُ جائِعًا، وَ يَمُوتُ عَطْشانًا، فَلَوْ سُقِىَ مِنْ أَنْهارِ الدُّنْيا لَمْ يُرْوَ عَطَشُهُ، وَ يُوَكِّلُ اللّهُ مَلَكًا يَزْعَجُهُ فى قَبْرِهِ، وَ يَضيقُ عَلَيْهِ قَبْرُهُ وَ تَكُونُ الظُّلْمَةُ فى قَبْرِهِ، وَ يُوَكِّلُ اللّهُ بِهِ مَلَكًا يَسْحَبُهُ عَلى وَجْهِهِ، وَ الْخَلائِقُ يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ، وَ يُحاسَبُ حِسابًا شَديدًا، وَ لا يَنْظُرُ اللّهُ إِلَيْهِ وَ لا يُزَكّيهِ وَ لَهُ عَذابٌ أَليمٌ.» از پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)درباره مردان و زنانى كه در نمازشان سستى و سهل انگارى مىكنند، پرسيدم. آن حضرت فرمودند: هر زن و مردى كه در امر نماز، سستى و سهل انگارى داشته باشد، خداوند او را به پانزده بلا مبتلا مىگرداند: 1ـ خداوند، بركت را از عمرش مىگيرد،
2ـ خداوند، بركت را از رزق و روزىاش مىگيرد،
3ـ خداوند، سيماى صالحين را از چهره اش محو مىكند،
4ـ هر كارى كه بكند بدون پاداش خواهد ماند،
5ـ دعايش مستجاب نخواهد شد،
6ـ برايش بهره اى از دعاى صالحين نخواهد بود،
7ـ ذليل خواهد مُرد،
8ـ گرسنه جان خواهد داد،
9ـ تشنه كام خواهد مرد، به طورى كه اگر با همه نهرهاى دنيا آبش دهند، تشنگىاش برطرف نخواهد شد،
10ـ خداوند، فرشته اى را برمىگزيند تا او را در قبرش ناآرام سازد،
11ـ قبرش را تنگ گرداند،
12ـ قبرش تاريك باشد،
13ـ خداوند فرشته اى را برمىگزيند تا او را به صورتش به زمين كشد، در حالى كه خلايق به او بنگرند،
14ـ به سختى مورد محاسبه قرار گيرد،
15ـ و خداوند به او ننگرد و او را پاكيزه نگرداند و او را عذابى دردناك باشد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:35 توسط |
|
|
اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو
![]() من رسیدم
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورودبه اتاق هتل ،متوجه میشود که ان هتل به
کامپیوتر مجهز است . تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در
تایپ ادرس دچار اشتباه میشود وبدون اینکه متوجه شود نامه رامیفرستد . در این ضمن
درگوشه ای دیگر از این کره خاکی ،زنی که تازه ازمراسم خاک سپاری همسرش به خانه
باز گشته بود با این فکرکه شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ
کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.
اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس
به سمت اتاق مادرش میرود ومادرش را بر نقش زمین میبیند ودرهمان حال چشمش به
صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند
و هر کس به اینجا می آید میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم
و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت .
امیدوارم سفر توهم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه ...
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:17 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|